تبليغاتX
شعر

الا محّمد ( اقرء وربّک الاکرم)

بخوان به نام خداوندگار لوح و قلم

بخوان بخوان که تویی صاحب لوا وعلم

بخوان که پیشتروبرتری توازعالم

بخوان که خوانده خدایت پیمبراکرم

بخوان که هرسخن توست آیتی محکم

بخوان به نام خدایی که آفریده تورا

بخوان به نام کریمی که برگزیده تورا

الا که سیطرۀ کفرازاین سخن شکند

صف سپاه شب ازنیزۀ سحر شکند

اگرچه کوه بود خصم را کمر شکند

به تیغ عدل توبازوی زور و زر شکند

تبر به دست بتان رابه یکدگرشکند

کمان گرفته زبوجهل ِ فتنه سرشکند

خبردهید که دیوغرور ومستی مرد

رسیدلشکرتوحید وبت پرستی مرد

محّمد ای دوجهان زیربار منت تو

مبارک است به خلق خدا نبوت تو

خجسته باد به عالم ظهور دولت تو

تمام نور بود از چراغ حکمت تو

بودحقیقت توحید درس وحدت تو

درودبرتو ودین وکتاب وعترت تو

چراغ عترت وقرآن یکی است یا احمد

به این دو عزت ما متکی است یا احمد

دوثقل زندۀ تواهل بیت وقرآنند

دوقطعه نور زیک مشعل فروزانند

دو سوره اند که مانند نورو فرقانند

دو آفتاب که از یک سپهر تابانند

دو گوهرند که در یک سپر رخشانند

دو نخل نور که محصول یک گلستانند

به اتفاق دوتصویر ازجمال خداست

هرآن که گشت جداازیکی، زهردوجداست

توآفتاب جهانی جهان تورادارد

امیر قافله ای کاروان تورادارد

نشسته ای به زمین آسمان تورادارد

توباغبان جنانی جنان تورا دارد

زمان به طول تمام زمان تورا دارد

مکان به وسعت کل مکان تورا دارد

چه مقبلان که همه مورد قبول تواند

رسول مایی وپیغمبران رسول تواند

کسی که درهمه جادرکنارتوست علی است

کسی که دست تووذولفقارتوست علی است

کسی که تابه ابدالدهر یارتوست علی است

کسی که شیر تو کردگار توست علی است

کسی که جان تو وجان نثار توست علی است

کسی که فاتح پروردگار توست علی است

کسی که حافظ قرآن و دین توست علی است

کسی که گفته خدا جانشین توست علی است

سلام برتووقدروجلال وعنوانت

سلام چارکتاب خدا به قرآنت

سلام برتو ویاسین ونوروفرقانت

سلام برتوکه سلمان بودمسلمانت

سلام برشرف واقتدار سلمانت

سلام مکه وغارحرابه پیمانت

سلام برتو ومولاعلی برادر تو

یگانه فاتح بدرو حنین وخیبر تو

بشر رسیدبه آیین راستین امشب

خدانموده برون،دست از آستین امشب

طلوع کرد رخ آفتاب دین امشب

خدای را بستایید ازهمین امشب

ظهورمکتب خیرالورا مبارک باد

طلوع نور زغارحرا مبارک باد

بشارت ای همۀدختران زنده بگور

محمّد آمده،پایان گرفته سلطۀ زور

به گورگشت نهان،دیوکبروجهل وغرور

فروغ دوستی از کوی دوست کرده ظهور

به شام تیره شبیخون زده است لشکر نور

محمّدآمده، چشم بدازجمالش دور

رسیده مژده که در ظلّ احمدید همه

از این به بعد کنار محمّدید همه

قسم به ذات خداوندگار حی ِ قدیر

دوعیدماست یکی،این دو،بعثت است وغدیر

جهانیان همه دانید از صغیرو کبیر

فقط علی است پس از مصطفی به خلق،امیر

به شهریار پیام آوران کسی است وزیر

که علم دارد واخلاص داردوشمشیر

هزارمرتبه"میثم"اگرروی سردار

زدامن علی واهل بیت دست مدار

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم تیر 1390ساعت 20:24  توسط شاعر  | 

اینو بنی فاطمه خونده!

دلم امشب به سینه زندانی است

سینه امشب پر از پریشانی است

هم شکسته دلم دل خونین

هم دو چشمم دوباره بارانی است

دل من در هوای دلبر خویش

نا امیدانه خسته طوفانی است

گله دارد ز من و می پرسد

خانه اش را بگو نمی دانی؟

گفتم ای دل برای دیدن تو

می رسد او به رسم مهمانی

می رسد مثل یک نسیم از راه

نغمه اش لا اله ا...

می رسد با تنی همه گل پوش

یوسف دل زدیدنش مدهوش

روی چشمش نوشته یا زهرا

یا علی هم نوشته بر بازوش

هر چه گل در کنار او چون خار

هر چه بلبل ز هیبتش خاموش

به ابالفضل می رسد از راه

می رسد او ولی علم بر دوش

غزل ناز عاشقی رویش

بیت ناب خدا بود ابروش

ذوالفقار علی به دستانش

گیسوی آسمان پریشانش

به خداوندی خدا آقاست

هر کجا می رود دلش با ماست

چه کسی گفته او ندارد یار

چه کسی گفته حضرتش تنهاست

شب جمعه که روضه می گیریم

شب جمعه که گریه ها زیباست

دل شکسته به روضه می آید

سوز او از گلوی ما پیداست

گاه گاهی به سینه می کوبد

ناله هایش چو حضرت زهراست

ما همه یار حضرتش هستیم

دل خود را به طره اش بستیم

شرمگینم اگر دلی دارم

دل بیمار و غافلی دارم

گر چه آواره ام ولی شادم

سر موی تو منزلی دارم

پیش این عاشقان یک رنگت

من عاصی چه قابلی دارم

نیمه شب در هوای رویایی

با دل خسته محفلی دارم

ناامیدم مکن نگاهم کن

من هم ای با وفا دلی دارم

نوکر آستانه ام ارباب

دل دیوانه مرا دریاب

ای طبیبان ز دوریت بیمار

چشم بر راه چشم تو بسیار

بی تو من مرده ام در این زندان

سقف هستی شده سرم آوار

سینه من ببین چه سنگین است

غصه ها را ز سینه ام بردار

ای مسیحای آخرین برگرد

زنده کن بار دیگر این مردار

شاخه گل بیاور از جنت

به روی قبر مادرت بگذار

مادرت فاطمه شکسته دل است

آسمان هم ز روی او خجل است

گل زهرا به مادرت سوگند

به گل یاس پرپرت سوگند

به دو دستی که بسته شد آن روز

به علی جد اطهرت سوگند

به حسن آن غریب بی مرقد

به عموی دلاورت سوگند

به لبانی که خیزران خورده

به حسین عشق بی سرت سوگند

به یتیمی که نیمه شب پر زد

به رقیه کبوترت سوگند

پرده از روی ماه خود بردار

پای خود را به چشم من بگذار

تا کسی رخ ننماید ز کسی دل نبرد

دلبر ما دل برد و به ما رخ ننمود

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم تیر 1390ساعت 12:44  توسط شاعر  | 

آسمان امشب به دل از اختران گل می‌زند
هر شهاب از آسمان تا سامرا پل می‌زند
می‌رسد از عرض حق صد لشگر از افلاکیان
می‌خَرَد اهلِ سما ناز از دو چشمِ خاکیان
می‌کشد سرمه خدا بر چشم شمس و ماه خود
چرخش هر نه فلک گم کرده امشب راه خود
کهکشان آذین کند طاق جنان را با سرور
حق کند امشب دوباره خلقت گل را مرور
گوییا در عالم والا چراغان کرده‌اند
یاس و سوسن با شقایق جمله مهمان کرده‌اند
جشن زیبایی برای غنچه بر پا کرده است
صوت داوود است این در سینه غوغا کرده است
صاحب این محفل شادی خدای عالم است
بین خوش آمد گوی آن محفل رسول خاتم است
نوح کشتی دلش را می‌کند گهواره گون
می‌دمد عیسی به آه خود به صهبای جنون
حضرت موسی دل دریایی اش وا می‌کند
دیده ی یعقوب نور رفته پیدا می‌کند
یوسف از شوق و شعف هر جا خمار و بی‌قرار
آدم و حوا نشسته در هوای انتظار
قلبِ ابراهیم و هاجر در تلاطم گشته است
چشم اسماعیل از شادی چو انجم گشته است
انبیاء یک یک همه مدعو جشن داورند
اولیاء دل را ز جمع اهل مجلس می‌برند
حضرت زهرا به تخت با شکوه کوثر است
در کنارش حضرت والا مقامِ حیدر است
* * *
عرشیان از سامرا یک خانه دل آورده‌اند
بیت پاک عسگری را مستقل آورده‌اند
خانه را در بین مجلس بوسه باران می‌کنند
گَرد او را سرمه‌ی چشمِ خماران می‌کنند
همچو کعبه انبیاء گرم طواف خانه‌اند
خانه شد شمع و به دورش یک جهان پروانه‌اند
ناگهان آمد نوایی از میان آن بهشت
از لسان بانویی حیدر دل و زهرا سرشت
ای کرامت پیشه‌گان ای عاشقان مرتضا
خواهر هادی منم، دخت جواد ابن الرضا
نام من باشد حکیمه، خُلقِ من هم عهدی است
هر دو چشمم شاهد خلقِ وجودِ مهدی است
من پرستار وجود ماه احمد بوده‌ام
دل اسیر حجت آلِ محمّد بوده‌‌ام

مولود

ماه شعبان تا که خود را در بر نیمه کشاند
وقت افطارش نگاه عسگری من را بخواند
خواست تا آن شب بمانم در کنارِ نرگسش
تا شوم هنگامه‌ی مولود یار نرگسش
حضرتش فرمود ای عمه بهارم می‌رسد
امشب از ره آن سیه گیسو نگارم می‌رسد
ماندم آن شب در کنارِ مادر شمسِ جهان
تا ببینم خَلْقْ زیبای رخ صاحب زمان
تا طلوع فجر چشمم را به نرگس دوختم
همچو شمعی در بر بانوی تنها سوختم
ناگهان چشم مرا خواب و خیالی خانه کرد
ذکر یا الله نرگس در وجودم لانه کرد
دیده را وا کردم و دیدم که نرگس غرقِ نور
در بغل بگرفتم او را دیدمش گرمِ سرور
شد امام عسگری دلواپس آن ماهِ بدر
ناگهان فرمود بر نرگس بخوان یک سوره قدر
خواندم آن سوره بدیدم نرگسش آرام شد
سوره‌ی قدر خدا خود مرحم آلام شد
لحظه‌ای آمد ندایی که مرا دیوانه کرد
قلب من را تشنه‌ی دیدار آن درّ دانه کرد
من شنیدم طفل نرگس خود عبادت می‌کند
همره من سوره‌ی قدری تلاوت می‌کند
در تعجب گشتم و مولا امام عسگری
حکمتی آموخت بر جانم ز لطفِ داوری
عمه جان از حکمت اسرار حق حیرت مکن
هیچ تردیدی در این امر پر از قدرت مکن
ما به طفلی ناطق حکم الهی می‌شویم
در بزرگی دشمن ظلم و تباهی می‌شویم
حکمت آموزی مولایم به پایان تا رسید
از میان دیدگانم نرگسش شد ناپدید
رو نمودم سوی مولا گفتمش نرگس کجاست
خانه‌ات جولانگه اعجازِ انوارِ خداست
تا به امرش راهی محراب آن مادر شدم
باز مدهوش ظهور معجزی دیگر شدم
دیدمش مادر به همراه گلی کرده ظهور
کودکی بر سجده افتاده سرا پا پر ز نور
ابروی نازش دل ما را به یغما می‌برد
بعد سجده هر دو دستش را به بالا می‌برد
او گواهی می‌دهد معبود من حق جلیست
جدّ من پیغمبر خاتم، وصی، بابم علیست
آیه آیه اولیا را وصف و معنا می‌کند
با خداوند جهان این گونه نجوا می‌کند
ای خدا وقت ظهورم را وفا کن عاقبت
عالمی را از وجودم با صفا کن عاقبت
* * *
در نظاره بودم و مشغول سوز و ساز او
خواست بابایش ببیند گلرخِ طناز او
کنج آغوشم شد و چشمانِ نازش باز کرد
با سلامی گفتگو با باب خود آغاز کرد
هر دو مست هم شدند و هر دو گرم زمزمه
پر زنان در سر مهدی کبوترها همه
عسگری ناگه صدا زد مرغ زیبای سحر
نزد من آخر بیا پور مرا با خود ببر
کودک من را ببر تا اربعین روح القدس
بعد از آن او را بیاور بر زمین روح القدس
کودک را بر خدایی هدیه دادم تا که بُرد
مادر موسی به او فرزند دلبندش سپرد
نرگس من از چه رویی آه و شیون می‌کنی
ناله بر دوری گل سیمای گلشن می‌کنی
مهدی‌ام بگرفته از قرب الهی التیام
غیر شیر تو به کام مهدی‌ام باشد حرام
او به زودی می‌رسد تا درد تو درمان کند
همچو موسی مادرش را نزد خود حیران کند
او به زودی از دیار عشقِ یزدان می‌رسد
با سیه مژگان و با آن لعلِ خندان می‌رسد
* * *
اربعین بگذشت و آوردند آن زیبا جمال
خانه شد روشن ز روی حضرت والا کمال
روی زانوی پدر او را تماشا کردمی
روح و جانم را برایش مست و شیدا کردمی
در شگفتی گفتم ای مولا امام عسگری
این همه اعجاز دیدم لیک این هم دیگری
کودکی که اربعین از عمر او بگذشته است
گوییا اکنون دو سال از عمر او سرگشته است
او که لبخندی زد و فرمود فرزند امام
در شباهت نیست همتایش ز فرزندان عام
کودک یک ماهه‌ی ما کودکی یک ساله است
در میان حجت و مردم هزاران هاله است
کودکانِ ما اگر در جسم و جان مادرند
دم به دم هم صحبت روح و روانِ مادرند
کودکان ما که خود پشت و پناه عالمند
در زمانِ کودکی هم پادشاه عالمند

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم تیر 1390ساعت 12:43  توسط شاعر  | 

اینو کسی نخونده ولی خب خیلی ...!!!

آدینه
در غروب روشن آدینه‌ام
گرم نجوای نسیم سینه‌ام
بغضِ شوقی مانده در راه گلو
دورِ چشمم حلقه‌های آبرو
نور رویم شد به رنگِ آفتاب
بر مشامم می‌رسد بوی گلاب
این چه مجنونی‌ست بر من می‌رسد
گوئیا میلاد جانان می‌رسد
دل پریشان بودم و خندان شدم
چونکه در کوی صنم مهمان شدم
چشم خیره، دامنِ ابرو گرفت
لب شکفت و ذکر و الا هو گرفت
ای خدا بر سینه‌ام نور آمده
عشق با دنیایی از شور آمده
این که باشد این چنین قامت بلند
روی او خورشید، گیسویش کمند
ذکر نامش شوق بی حد می‌دهد
عطرِ او بوی محمّد می‌دهد
زلف او با باد غوغا می‌کند
خنده‌هایش صد گره وا می‌کند
برق دندان‌های او درّ ِ صدف
بهرِ دیدارش خلایق صف به صف
دامنش زینت به مهر و مشتری
مستِ چشمم آدم و جن و پری
چشم او از شاه ِ چشمان سرتر است
رنگِ چشمش رنگِ چشمِ حیدر است
گل رخِ او جان به صحرا می‌دهد
سینه‌ی او بوی زهرا می‌دهد
عرصه‌ی پیشانیش شمس و لقاست
یوسف است و یوسف او مجتباست
از وجودش بزم سینه منجلی ست
بی گمان روحِ حسینِ بن علیست
ابرویش چون ماه در اوج شب است
زلف گیسویش نقابِ زینب است
او امیر عشق و احساس است و بس
قد و بازویش چو عباس است و بس
محفل سینه سرای دلبری ست
میوه‌ی قلبِ امامِ عسگری ست
یوسف زیبای احمد آمده
ای خدا بوی محمّد آمده

مهدی(عج)
مهدی یعنی زاده‌ی شهر ولا
مهدی یعنی گلرخی از سامرا
مهدی یعنی دلبری از جنسِ نور
یکّه تازِ عرصه‌ی وقتِ ظهور
مهدی یعنی دلستانِ عاشقان
دلبر شیرین بیانِ عاشقان
مهدی یعنی سینه‌ای پر ماجرا
گشته بر عشقش دلِ دل مبتلا
مهدی یعنی هست و بود خستگان
مرز ایمان، حضرت صاحب زمان
مهدی یعنی چشم ما و انتظار
عقده‌های دیدن و صبر و قرار
مهدی یعنی مردی از رنگِ خدا
آن که عالم را دهد روزی ندا
مهدی یعنی دشمنان را التهاب
عشق زهرا و عزیز بوتراب
مهدی یعنی پاره‌ی قلبِ بتول
نامِ او همنام با نامِ رسول
مهدی یعنی هم محمّد هم علی
حجت الله است بعدِ عسگری
مهدی یعنی لاله‌ی نرگس نشان
می‌رود دل سوی او دامن کشان
مهدی یعنی دلربای ما همه
آن که گیرد انتقامِ فاطمه
مهدی یعنی ناله‌ی هر شام و روز
جمعه شبها و بقیه و اشک و سوز
مهدی یعنی روشنی در شامِ تار
شیعه و وقتِ ظهورش، افتخار

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم تیر 1390ساعت 12:41  توسط شاعر  |